گرايش به خشونت در بلوچستان - بخش نخست
مهمترين اثر اجتماعي نابرابري ثروت كه بيشتر نظريه هاي اجتماعي نيز بدان توجه دارند، وقوع خشونت و شورش مي باشد؛ زيرا اين نوع نابرابري بيشترين تأثير را در ايجاد تضاد و تعارضات اجتماعي برجاي مي گذارد.
مقدمه
مهمترين اثر اجتماعي نابرابري ثروت كه بيشتر نظريه هاي اجتماعي نيز بدان توجه دارند، وقوع خشونت و شورش مي باشد؛ زيرا اين نوع نابرابري بيشترين تأثير را در ايجاد تضاد و تعارضات اجتماعي برجاي مي گذارد. اما صرف نظر از اينكه تضاد در زماني كه شكل ساختاري به خود مي گيرد، از چه منابعي برخوردار است، شكافهاي اجتماعي را توليد مي كند. اين نوع شكافها در شرايط خاصي منجر به تشكيل گروه بنديهاي اجتماعي و حتي سياسي مي گردد كه اين گروه بنديها نيز اگر به گونه ساختاري شكل گيرند در درون خود شبكه اي از روابط ميان اعضا را بوجود مي آورند كه علاوه بر پيوند دادن افراد به يكديگر، تراكم اجتماعي بسيار نيرومندي را نيز ايجاد مي كند.
پس اينكه نظريه هاي اجتماعي، نابرابري را علت محوري شوو خشونت قلمداد ميكنند، نشان مي دهد متغيرهاي بينابيني، در اين رابطه علّي ايفاگر نقش مهمي هستند. بنابراين تضادهاي ساختاري، بروز شكافهاي اجتماعي و تشكيل گروه بنديها، از جمله اين نوع متغيرها مي باشد.
الف) نقش اجتماعي گروههاي قومي
شكافهايي كه در موضوع مورد بررسي ما بر روي آن تأكيد مي شود از شكافهاي مركز و پيرامون مي باشد كه گروههاي قومي را كه از جمله گروه بنديهاي ساختاري است به وجود مي آورد.
گروه قومي هر چه منافع و حقوق شهروندي خود را در تعارض با حقوق ملي ببيند و اعضاي گروه تمايزات نژادي و زباني و مذهبي خود را با اعضاي غيرگروه خودي به روشني دريابند، شكاف عميق تري را ميان خود و ديگران احساس خواهند كرد. در اين حالت شكاف ايجاد شده از نوع شكاف فعال است كه در نتيجه آن پتانسيل كشمكش و خشونت فزوني مي گيرد.اما در شرايطي كه همين شكاف به شكل متراكم در مي آيد (بمعني چندين شكاف بر روي هم قرار گيرد) قطعاً بروز خشونت و شورش بيشتر خواهد بود. به عبارت ديگر وقتي گفته مي شود يك گروه قومي، خودر را در زبان، ويژگيهاي فرهنگي، نژاد و مذهب با گروه مسلط در تعارض مي بيند، شكاف ايجاد شده متراكم تر از قبل يعني زماني كه وجه تمايز كم بود، خواهد شد.
با اين فرض كلي ما معتقديم كه« شكافهاي قومي در ايران در سالهاي اخير نسبت به سالهاي قبل فعال تر و متراكم تر شده است و اين شكاف بر حيات سياسي جامعه ملي تأثيرگذار بوده و منجر به افزايش احتمال خشونت و كشمكش در اين زمينه شده است.»
با توجه به موضوع بحث حاضر و مطالعه موردي در اين زمينه، ما بر اين باوريم كه : « شكاف قومي بلوچ با گروه اكثريت با نوعي شكاف مذهبي آميخته شده و به صورت يك شكاف متراكم و عميق خود را نشان مي دهد و از اين رو احتمال بروز رفتارهاي خشونت آميز نسبت به سالهاي قبل، بيشتر است كه بايد براي آن راه حلي يافت.»( متاسفانه با اين وجود در اين روزها اين شكاف قابل لمس است و رفتارهاي خشونت آميز هم در افكار عمومي ايران و حتي جهان قابل ملاحظه مي باشد و نظام بجاي يافتن راه حل مناسب و افزايش حقوق اجتماعي و سياسي شروع به افزايش نيروهاي انتظامي و نظامي در بلوچستان نموده كه اين امر نه تنها اين خشونت ها را فرو خواهد نشاند بلكه مضاعف بر آنها خواهد شد.-بلوچ)
ب) آشنايي اجمالي با قوم بلوچ
1- جغرافي سياسي
بلوچستان شامل سرزميني وسيعي است كه نواحي جنوب شرق ايران، غرب پاكستان و جنوب غربي افغانستان را در برمي گيرد. اين منطقه محل سكونت قوم بلوچ است كه در مورد ريشه آنها اجماع نظر وجود ندارد. عمده بحث در اين زمينه، بر محور دو نظريه مي باشد: يكي ريشه ايراني (آريايي) و ديگري ريشه عربي. نظريه دوم معتقد است كه بلوچها به اعراب و اعقاب حمزه عموي پيامبر اسلام (ص) منتسب مي باشند. نظريه اول، براي قوم بلوچ ريشه ايراني قائل است و نظريه دوم را فاقد مستندات تاريخي مي داند.
به هر حال روايت شده كه اين قوم از حدود چهارصد سال پيش، از نواحي مركزي ايران مانند فارس، لرستان و نواحي غربي مانند كردستان به اين سرزمين كوچ كرده اند. بلوچها داراي گويش و زبان ويژه اي هستند كه لهجه هر طايفه با طايفه ديگر متفاوت است. بيش از يكصد طايفه بزرگ در بين اين قوم وجود دارد كه هر طايفه آن از تعداد قابل ملاحظه اي تيره تشكيل يافته است است كهيكي از تيره ها تيره سرداري(خاني) مي باشدكه به صورت موروثي و نسل به نسل سرداري طايفه را بر عهده دارد. در رأس هريك از تيره ها چند نفر ريش سفيد و يك نفر كدخدا قرار دارد كه مجمع ريش سفيدان تيره ها و سردار طايفه بزرگان طايفه تشكيل مي دهند. اين نظام قشربندي، امروزه نيز با كمي تغييرات وجود دارد و نقش تعيين كننده اي را در روابط اجتماعي اين قوم برعهده دارد.
2- مذهب
اين كه مذهب قوم بلوچ از ابتدا اهل سنت و حنفي بوده است، چندان روشن نمي باشد؛ با اين حال حكومت محلي باركزيها ( 1299 تا 1307 هـ ق ) را در بلوچستان، بايد نقطه آغازي بر رونق مذهب اهل سنت در اين منطقه دانست. در دوران حكومت دوست محمد خان باركزي، و تعدادي ملا و مولوي را كه عموماً افغان و حنفي مسلك بودند براي امر قضاوت كه تحت عنوان شريعت از آن ياد مي شود وارد دستگاه حكومتي خود كرد. اين اقدام موجب شد قشر روحاني نيز به مرور در نظام طايفه گي قوم بلوچ از منزلت خاصي برخوردار شود و در سلسله مراتب اجتماعي پس از سردار(خان) و كدخدا قرار گيرد.
كم كم به تشويق همين مولويها عده اي نوجوان به هندوستان فرستاده شده و در دارالعلوم ديوبند مشغول به تحصيل مي شوند و پس از فراغت ار تحصيل با بازگشت به موطن خود، به ترويج مرام ديوبندي مشغول مي گردند، به طوري كه امروز بيش از 99% از مردم قوم بلوچ، اهل سنت و پيرو مسلك حنفي دبوبند هستند.
مسلك حنفي كه امام ابوحنيفه (80 تا 150 هـ ق) سرسلسله آن مي باشد، در طول هزاروسيصد سال دستخوش دگرگونيهايي شده است، به طوري كه امروزه از سه جناح و گرايش عمدهء ديوبندي، بريلوي و مودودي را مي توان نام برد؛ كه دوگرايش اول از قدمت بيشتري نسبت به گرايش سوم كه از حدود سال 1932 ميلادي به بعد رايج شد، برخوردار است. به واسطه اهميت اين گرايشها در بحث، مختصراً هركدام به طور جداگانه بررسي مي گردند.
1_2_ ديوبندي
ديوبند در يك قرن پيش دهكده اي از توابع نهانپور هند به شمار مي رفت كه اكنون به شهر بزرگي تبديل شده است. در آن دهكده فردي به نام مولانا عبدالقاسم ناتاتهوي(ناتاتوي) با تشكيل يك مدرسه علوم ديني(1283 هـ ق ) به تدريس فقه حنفي پرداخت كه اين خود به مرور پايه ريز جنبش مذهبي جديدي گشت. شاگردان وي بعد از وفاتش، به ترويج عقايد وي پرداختند كه از آن پس به طرفداران اين عقايد ديوبند اطلاق مي شود.
امروزه تعداد زيادي از مردم پاكستان به خصوص استانهاي بلوچستان و سرحد شمال غربي را پيروان ديوبند تشكيل مي دهند.علاوه بر اين، ديوبدها در پاكستان داراي مدارس بزرگ و مهمي مي باشند و بعضي از احزاب مذهبي از جمله جمعيت علماي اسلام و جماعت اسلامي در اختيار آنهاست. مركز ديوبند، دارالعلوم ديوبند هندوستان است و فتاواي اين مركز مورد پذيرش علماي ديوبندي مي باشد. علماي ديوبند نسبت به تشيع ديدگاههايي تند و افراطي دارند و در اين باره فتواهاي متعددي را صادر كرده اند و بر همين اساس، شكاف عميقي از جهت اعتقادات با تفكر شيعه رخ نموده است. علاوه بر پاكستان، مرام ديوبندي در كشورهاي افغانستان، هندوستان، شيخ نشينهاي حاشيه خليج فارس و حتي مصر داراي پيرواني است.
2_2_ بريلوي
مولانا احمد رضاخان بريلوي (متولد 1856 ميلادي) در شهر بريلوي هند با اداره يك مدرسه علوم ديني، عقايد خود را در مخالفت با عقايد ناتاتوي مطرح مي كرد، بعدها طرفداران عقايد او را بريلوي ناميدند. بريلويها در شهرهاي ملتان، لاهور، حيدرآباد و كراچي طرفداران زيادي دارند و از جهت اعتقادي نسبت به ديوبنديها با تشيع نزديك تر هستند.
3_2_ مودودي
مودودي گرايي جريان فكري است كه از اوايل دهه سوم قرن بيستم بوسيله فردي به نام ابوالاعلي مودودي پي ريخته شد. اين جريان فكري كه نوعي روشنفكري ملهم از انديشه هاي سياسي اسلام را در خود دارد، از پايگاه نسبتاً نيرومندي در بين تحصيلكردگان و دانشگاهيان پاكستان برخوردار اشت، اما همانند بريلوي، در بلوچستان نفوذي ندارد.
4_2_ اهل حديث
علاوه بر اين سه گرايش، جريان چهارمي نيز در بين اهل سنت پاكستان از حضور رو به گسترشي برخوردار است كه به اهل حديث مشهورند و با تفكرات وهابيت قرابت زيادي دارند. در عين حال اين جريان با اعتقادات ديوبندي مشتركات فراواني دارد به طوري كه پيروان آنها بيشتر در احزاب مذهبي و فرهنگي وابستهء به ديوبندها متمركز مي باشند.
با توجه به رواج مذهب حنفي شاخه ديوبند در ميان قوم بلوچ در دوران حكومت باركزهي،جايگاه ويژه يافت به طوري كه در همين دوره، مردم سركوب حكومت محلي باركزهي به دست رضاخان را نوعي حمله شيعه بر ضد سني تلقي كردند و شكاف عميقي را ميان خود و حكومت مركزي در زمينه مذهي قائل شدند. اما در دوران پهلوي، با توجه به اصل ايجاد محدوديت براي ترويج مذهبي، رژيم در برخورد با مولويها، اين قشر را جزء عناصر رده دوم قرار داده و از مطرح شدن آنها جلوگيري مي كرد و در اين ميان تكيه گاه اصلي خود را بر خوانين و رؤساي طوايف، كه عناصري اصلي و تعيين كننده به شمار مي آمدند متمركز ساخته بود. هر چند در اواخر حكومت پهلوي تا حدودي دست مولويها براي تأسيس مدارس ديني جديد باز گذاشته بود، اما اين اقدامات همسو با سياستهاي خاص رژيم نسبت به قوم بلوچ طرح ريزي شده بود.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، ساختار ايجاد رژيم قبل، به سرعت متحول شد؛ در اين ميان مذهب از يك امر حاشيه اي خارج و وارد متن زندگي مردم گرديد. مولويها كه تا آن زمان در سلسله مراتب قشربندي در رده سوم و يا حتي چهارم قرار داشتند به رده نخست ارتقاء يافته و بدل به مرجع و پناهگاهي براي عموم مردم گرديد؛ همين امر رشد مذهب و شاخصهاي مذهبي را در پي آورد. مساجد كه تا آن زمان اختصاص به جمعيت انگشت شماري از سالخوردگان يا ميانسالان داشت مملو از جمعيت جوان گرديد و روز به روز بر تعداد آنها افزوده شد. مدارس ديني رونق ويژه اي يافت و پيوسته مدارس جديدي تأسيس مي شد كه در نتيجه آن آمار طلاب ديني نيز رشد بسيار چشمگيري يافت.
در ادامه بحث، چگونگي تحولات مذهب و تأثيرات آن به خصوص بر افزايش خشونت، بررسي و مورد تجزيه و تحليل قرار خواهد گرفت. اما پيش از آن، اشاره مختصري به تحركات سياسي در قبل از انقلاب در بلوچستان بايسته مي نمايد، زيرا ويژگي اين تحركات مؤيد آن است كه به واسطه محدوديت در ترويج مذهب، خواسته ها شكل قومي و سياسي دارند.
ج ـ تحركات سياسي
1 ـ دوره قبل از اتقلاب اسلامي
اسدالله علم كه مدتها سمت استانداري استان بلوچستان و سيستان را بر عهده داشت توانست با نزديك شدن به خوانين روابط دولت را با آنها مستحكم كند. وي در مقام وزير دربار نيز تلاش بسيار موثري در نزديك ساختن خوانين به دربار انجام داد و اعطاي تأمين و تغيير نام بعضي از طوايف به شه بخش و شهنوازي حاصل اين تلاش بود. اما از سوي ديگر تحركات سياسي نيز كه اساساً تحت نفوذ حوزه سياسي بلوچها در پاكستان بود، به منصه ظهور رسيد. تشكيل گروهي به نام جبهه آزادي بخش بلوچستان در سال 1343 به دست جمعه خان، حاصل اين تحركات بود. اين جبهه كه بعدها مورد حمايت طايفه سردارزهي و برخي كشورهاي عرب قرار گرفت، حملات مسلحانه پراكنده اي را تدارك ديد و توانست تا اوايل دهه 1350 به فعاليت خود ادامه دهد؛ اما توفيق چنداني به دست نياورد. گروه ديگري به نام حزب دمكرات بلوچستان در دهه 1340 در بغداد تشكيل شد كه شاخه بلوچي جبهه ملي خلق ايران ـ ائتلافي از اعضاي حزب توده ـ بود. اين گروه خواستار يك دولت دمكراتيك ملي در بلوچستان بود. استفاده از زبان بلوچي در امور آموزشي، از ديگر خواسته هاي اين گروه به شمار مي رفت؛ اين گروه نيز پس از چندي متلاشي شد.
اين تلاشها نه مورد حمايت جدي خوانين قرار داشت و نه اين كه سران مذهبي آنه را تأئيد مي كردند. از سوي ديگر تحصيلكردگان بلوچ كه تعداد آنها تا اواخر دوران محمدرضاشاه به حدود يكصد نفر مي رسيد اغلب داراي انديشه هاي ماركسيستي بودند م عمدتاً حزب رستاخيز و دفتر فرح هدايت آنها را در دست داشتند.
در مجموع، تلاشهاي سياسي در منطقه، عمدتاً ماهيتي غيرمذهبي داشت و بيشتر، خواسته هاي قومي را دنبال مي كرد و در اين بين از حمايتها و رهنمودهاي كشورهاي خارجي به خصوص عراق نيز سود مي جسته است. از سوي ديگر، رژيم نيز با درك چنين موقعيتي توانست سه مؤلفهء تأثيرگذار را در اين گونه تلاشها شناسايي و بر روي آنها اعمال كنترل نمايد؛ اين سه مؤلفه عبارت بودند از : خان يا سردارها، ترانزيت مواد مخدر و عامل سوم روشنفكران كه عموماً انديشه هاي ماركسيستي داشتند. بدين ترتيب در سالهاي قبل از انقلاب، هرچند ميان قوم بلوچ و حاكميت، شكافهاي اساسي وجود داشت ولي به واسطه سياستگذاريهاي رژيم و همچنين شرايط داخلي، اين شكافها حركتهايي جدي را برضد حاكميت به همراه نداشت.
2 ـ بعد از انقلاب اسلامي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي فعاليتهاي سياسي و مذهبي به سرعت در بلوچستان آغاز شد و قوم بلوچ را در آستانه تحولات جديدي قرار داد. از يك طرف دولت موقت تا حدودي بلوچها را در امور سياسي منطقه فعال نمود و به يك باره ميزان مشاركت آنها را در اداره امور منطقه افزايش داد، به طوري كه دكتر دانش نارويي استاد دانشگاه به استانداري سيستان و بلوچستان رسيد و فردي به نام گمشادزهي مديركلي بهداري را عهده دار شد و بسياري از روشنفكران بلوچ نيز به سمتها و مشاغل مهم ديگري گمارده شدند.
از سوي ديگر، ماهيت خان ستيزي انقلاب، با به خطر انداختن قدرت و اقتدار خوانين، موجب فراري شدن آنها از منطقه به بلوچستان پاكستان شد. اين تغييرات به سرعت باعث گشت كه روحانيون سني مذهب كم كم خود را به رهبران نهضتي مذهبي مبدل ساخته و خواسته هايي از قبيل حقوق مساوي و برابر در حاكميت را مطرح نمايند. پس به طور خلاصه اين تحولات جديد عبارت بودند از : افزايش حضور روشنفكران در حاكميت، به خطر افتادن نفوذ سردارها و افزايش ميزان اقتدار روحانيون سني مذهب در هرم اجتماعي.
با اين مقدمه به نظر مي رسد تحركات سياسي سازماندهي شده در بعد از انقلاب را بتوان در چهار مرحله نسبتاً مجزا از همديگر شناسايي كرد و ويژگيهايي را براي هركدام برشمرد؛ اين مرحله بندي كمك فراواني براي رسيدن به هدف بحث كه در قالب فرضيه بيان شد،(يعني شكاف متراكم كه منجر به افزايش خشونت مي گردد) خواهد كرد.
مرحله اول : نخستين گامهاي مؤثر كه نشان دهنده شكاف ميان حاكميت و قوم بلوچ بود را مولويها برداشتند. همزمان با رونق فعاليت گروهها و احزاب در كشور، گروهي از مولويهاي منطقه اقدام به تدسيس حزبي تحت عنوان حزب اتحادالمسلمين در زاهدان نمودند. رهبر اين حزب مولوي عبدالعزيز ملازهي(ملازاده) بود. وي پيشواي وقت اهل سنت منطقه به شمار مي رفت و تا حدي از نفوذ در بين مردم و مولويها برخوردار بود. اهداف و مواضع اين حزب هرچند خواسته هاي محلي و قومي اي از قبيل واگذاري پستها به افراد بومي و دادن خودمختاري به مردم بلوچ را شامل مي شد، ولي مهمترين هدف آن عبارت بود از «جلوگيري از هرگونه مقررات و قوانين در مناطق سني نشين كه مغاير با اصول و عقايد اهل سنت باشد.»
به دنبال تأسيس حزب، رهبران اهل سنت منطقه، مخالفت خود را با اصل دوازدهم پيش نويس قانون اساسي يعني به رسميت شناختن مذهب شيعه در كشور و همچنين شرط شيعه بودن رئيس جمهور آشكارا ابراز كردند. همين مسأله زمينه مساعدي را براي حضور بلوچها در انتخابات خبرگان قانون اساسي فراهم آورد.
نمايندگان اهل سنت مجلس خبرگان مخالفت خود را در خصوص بعضي از اصول قانون اساسي محدود به جلسات مجلس نساخته و براي تحقق خواسته هايشان موضوع را بيش از پيش در معرض افكار عمومي قرار داده و از آنان مي خواهند نسبت به آن اعلام موضع بنمايند.
ادامه دارد . . .



del.icio.us
Digg
نظرات (0 ارسال شد):
نظر خود را ارسال کنيد