سفری مردم شناختی (قسمت سوم)
کشتگان 10/7/66
همیشه آرزو داشتم که پای صحبت دون پایه ترین بلوچ بنشینیم و قفل زبانشان را بگشایم . غلامان را می گویم . در کشتگان چنین فرصتی دست داد و موقع را مغتنم شمردم. در اینجا این طایفه به چاکری معروف است . با یکی از آنها خلوت کردم اسمش چهار شنبه و ریش سفید چاکری ها بود. می گفت چاکری ها در این روستا تحت سلطه دو طایفه درازیی (dorrazel) و بلوچ زیی بوده اند . حتی هنوز هم توسط این دو طایفه از آزادی مطلق محروم مانده اند ، پیش از این سرداران آنها در واقع مالک جان و مال ما بودند ، به هر وسیله ای برای به بند کشیدن و در برند ماندن ما سود می جستند ، حتی برای این که ما را پابند خود کنند ، به اسم این که زنهامان محرم باشند و ما نیز بتوانیم برای نوکری آزادانه به درون حرم راه داشته باشیم از همسران ما میخواستند که بچه هاشان را شیر بدهند و بچه های ما شیر آنها را بخورند ما به معنی واقعی برده بوده ایم هنوز هم هستیم اگر نه اسما رسما هنوز هم برده ایم . در دوره سردار اگر می خواستیم خود را از چنگ آنها نجات دهیم به شدت تنبیه می شدیم یادم است زن جوانی از کار کردن برای یکی از طوایف معروف اینجا سرباز زد بینی اش را بریدند. بعد از انقلاب تنها تحولی که در زندگی ما پیدا شده این است که ظاهرا آزاد هستیم اما هنوز بندهای نادیدنی زیادی به دست و پایمان بسته است هیچ مقام رسمی از ما حمایت نمی کند حتی برخی از مسئولین پائین رتبه که ما بیشتر با آنها سر و کار داریم بیشتر جانب خان و خان زاده را می گیرند. ما مثل طوایف دیگر همبستگی طایفه ای نداریم و به تنهایی از عهده آنها که همه با هم متحدند بر نمی آئیم ظاهرا هنوز حق با قوی تر است . شاید می ترسند اگر جانب یکی از ماها را بگیرند همه سربلند کنند.
از چهارشنبه پرسیدم که نمیدانی چطور شد که تو چاکری شدی و آنها ارباب؟ گفت اینطوری که پدران ما می گفتند کاروانیان اجداد ما را از میناب دزدیدند و به بلوچستان اوردند و به خوانین فروختند ما شدیم چاکری و آنها که ما را خریدند شدند ارباب ما . چهارشنبه مرا به خانه خود دعوت کرد در این روستا خانه ها عموما خشت و گلی است و لوگ نشین کم است مساکن اینجا یک ویژگی دیگری هم دارد ، در پشت دیوار هر خانه یک زائده گنبدی شکل چسبیده که راه به درون ساختمان دارد در خانه چهار شنبه به تماشای این مکان رفتم اتاقک کوچکی به طول و عرض 2 متر است که به اصطلاح دیم شود (dimesud) یا محل ششتشو و استحمام است منبع آب آن نیز مشکهایی است که روی سه پایه نگهداری میشود البته در سالهای اخیر افراد متمکن صاحب آب لوله کشی شده اند.
چهارشنبه که بزرگ طایفه هم بود در حیاط بزرگی با 6 خانوار دیگر زندگی می کرد . همه آنها وضع فقیرانه و محقری داشتند . چهارشنبه با برغاله اش هم اتاق بود.
سراوان الگوی کوچکی از تنوع مسکن در سراسر بلوچستان است . مسکن هم انواع مختلف و هم اسامی گوناگون دارد. ساده ترین انها کاپار است که در واقع یک مکان سرپوشیده است شبیه سایبان است . چهارستون یا پایه چوبی دارد که گاه با سنگ یا گل و خشت می سازند و ارتفاع آن به دو متر می رسد سقف کاپار را معمولا با تنه یا به اصطلاح بلوچ کنت نخل و شاخه است که کم و بیش همان مشخصات لوگ را دارد با این تفاوت که پوشش دیواره و سقف از حصیر یا به اصطلاح تگرد (tagerd) است. برای استحکام بیشتر ستونهای چوبی از تنه نخل یا درختان دیگر بر آن افزوده اند کرگین یک مسکن ثابت و غیر قابل انتقال است ، کدط(kadt) نیز نوعی کرگین با مصالح نامرغوبتر است که از آن برای نگهداری دام استفاده می شود گاه دیواره کرگین را تا ارتفاع یک متر سنگ چین و کاهگل می کنند که در آن صورت چارکی (caraki) نام دارد.
همانروز هیدوچ
قلندر خیلی بی قرار بود ، ماشین وضعیت خوبی نداشت و یک راه دراز کوهستانی در پیش داشتیم به هیدوج باید می رفتیم ، نزدیک ظهر حرکت کردیم ، فرسنگها راه طی کردیم . بی آن که نشانی از آب و آبادی ببینیم . نمی دانم چند ساعت گذشت که قلندر یک مکان آشنا را دید ، جائی که در سر یک پیچ چند قبر بود قلندر گفت اینجا را دیگر می شناسم . مرز بین دو طایفه است و این قبرها یادگار آخرین درگیری بر سر تقسیم قلمرو است در آن نزدیکی خوشابی وجود نداشت . از قلندر خواستم ماشین را نگه دارد تا عکسی از آن بگیرم ، خوشاب یکی از ابتکارات جالب بلوچ است ، در کوهستانی که خاکی برای کشاورزی وجود ندارد جای مناسبی در عمق دره و در گذر سیل با سنگ سدی خشکه چین می سازند در فصل بارندگی سیلاب پشت این سد جمع می شود ، در طول تابستان گرم و سوزان آب به تدریج تبخیر می شود و بخشی از آن نیز به نخلستانهای پایین تر نفوذ می کند در نهایت از رسوبات سیل خاک مرغوبی برای کشاورزی باقی می ماند که در سالهای بعد لایه های دیگری بر آن افزوده خواهد شد . وقتی حجم خاک به حد کافی رسید در آن نخل دیمی می کارند ، نخل با استفاده از رطوبت خاک تا فصل بعدی بارندگی سیراب خواهد شد . قلندر می گفت این خوشابها در چنین مکانی ارزش حیاتی دارد و گاه قیمت آن به یک میلیون تومان می رسد .
قلندر با صبر و بردباری راه را می کوبید . یوسف از کمبود بنزین نگران بود ، راست هم می گفت اگر در این کوهستان بی پایان خشک که حتی آبی برای نوشیدن نبود ، از ادامه راه باز می ماندیم یک ساعت هم دوام نمی آوردیم – اما عشق دیدن مرا به بی باکی جاهلانه ای سوق داده بود ، هر چند به قلندر دل گرم بودم اما مثل این که او هم غافلگیر شده بود کلاچ ماشین روغن کم می کرد . لاستیک صاف بود . کیلومتر شمار خراب بود. بنزین کم داشتیم . جاده کوهستانی با شیب تند و انباشته از خاک نرم بود. در سربالایی گاهی حتی آسمان جلوی خود را نمی دیدیم ، قلندر در سکوتی مرگبار این شیب تند را با زیگزاگ طی می کرد . اگر ناگهان ماشینی از روبرو می رسید ، اگر کلاچ از کار می افتاد یا چرخ سر می خورد جای ما در عمق دره ای بی انتها بود . بالاخره در بیم وامید فراوان با مهارت قابل تحسین قلندر از گردونه بالا آمدیم ولی باز هم باید مدتی طی میسر می کردیم تا به یک ابادی برسیم و رسیدیم به روستای بلبل . فیاضی با حرص و ولع به سوی خانه ای دوید و آب و خرما گرفت، پشت بام خانه های روستا با نظم خاصی سندای خرما چیده بودند تا در زیر تابش خورشید خرماهای ناپخته بپزد ، از خرما سیر و از آب که سیراب شدیم به راه خود ادامه دادیم از این پس به فواصل کوتاه به روستاهای جدیدی می رسیم از اینجا دیگر منطقه برای قلندر کاملا آشنا بود و شمایی از هر روستا به ما می داد ،این روستای کوشان است در این روستا حتی یک مرد نمی توانی پیدا کنی همه برای کار به شیخ نشینها رفته اند ، این یکی روستای اسکان است طایفه سیدها که آوازه شان را شنیده ای در این روستا به سر می برند ، زنان ستری هم از این طایفه هستند این زنان هرگز در مقابل مرد نامحرم ظاهر نمی شوند ، تحت هیچ شرایطی خود را نشان نمی دهند حالا خواهی دید ، قلندر در خانه ای را زد و آب خواست ، دستی از پشت پرده پارچ آب را بیرون در گذاشت ، قلندر بنزین خواست بی آنکه کسی دیده شود دری گشوده شد، بشکه بنزین از دور به چشم می خورد ، قلندر پیش رفت و بنزین مورد نیاز را برداشت ، قلندر گفت اگر همه خانه ها را غارت کنیم زنی جلو نخواهد آمد از پایگاه اجتماع این طایفه پرسیدم گفت از احترام معنوی برخوردارند ، حتی خوانین حرمت آنها را نگه می داشتند و آنها را از مالیات معاف می کردند .
روستای بعدی اسکاندشت بود در اینجا عده ای در کنار نخلستان مشغول بسته بندی خرما بودند ، جالب این که خرما در برگ نخل وحشی یا به اصطلاح
«پیش داز » (pis-e daz) بسته بندی می کردند و به همین دلیل به این نوع بسته بندی پیش بند می گویند ، پیش یا برگ نخل وحشی را که پنجه ای شکل است روی زمین می گذاشتند، مقداری خرما روی آن می ریختند و سربرگها را به هم می آورند با یکی از رشته های خود برگ گرهی به آن می زدند ، بسته ای مخروطی شکل شبیه میوه کاج می شد ، هر بسته حدود یک کیلو خرما بود که یک وعده خوراک بلوچ است . وقتی که به صحرا و کوهستان برود او قوت روزش خواهد بود.
داز (daz) نقش عجیبی در زندگی بلوچ دارد و استفاده های شایانی از آن می برد ، این نخل خودروست ، در کناره مسیل ها و رودخانه ها جنگلهای انبوهی از آن به چشم می خورد که البته به علت استفاده بی رویه رو به نابودی است . داز دو نوع است ، یکی که برگهای نازکتر و نرمتر دارد و بهمان نام داز معروف است از برگ ان حصیری می بافند و در مناطق دیگر پوشش سقف توپی یکی از انواع مساکن بلوچ است . جز این ده ها نوع وسایلی که استفاده روزمره دار مثل انواع ظروف نگهداری ، طناب ، وسایل حمل و نقل و غیره از برگ این درخت سفید تهیه می شود ، نوع دیگر از داز بنام پُرک (pork) است که بیشتر در کنار رودخانه و آبگیرها می روید برگ آن ضخیم تر و رنگ آن متمایل به خاکستری است ، از برگ این داز فقط سند (sond) و سبت (sabt) می بافند . اولی ظرفی است کیسه مانند که خوشه خرما را در آن قرار می دهند و دومی نیز نوعی زنبیل است ، چون این برگ ضخیم و زبر است و کار با آن به دست آسیب می رساند کاربرد زیادی ندارد ، پرزهای نخل وحشی نیز کاربرد مؤثری در شکار داشت . برای افروختن آتش مورد استفاده قرار می گرفت. و مکمل سنگ اتش زنه بود . از این برگ فتیله ای می بافتند که به آرامی می سوخت و آن را دور قنداق تفنگ می پیچیدند با دیدن شکار فتیله را آتش می زدند . آتش به پستانک نزدیک می شود و مثل چاشنی تفنگ را آتش می کرد.
غروب به هیدوج رسیدیم ، به خانه یکی از آشنایان قلندر رفتیم ، میزبان ما را به اتاقی در طبقه دوم خانه اش هدایت کرد که پنجره آن دو سو به نخلستان و مزرعه ذرت باز می شد ، میزبان برخوردی صمیمی و مهربان داشت ، از طایفه ملازهی بود ،این طایفه نیز مثل طایفه سید عارف و زاهد پیشه اند حتی برای بعضی از بزرگانشان کراماتی قائلند ، پدر میزبان مردی مسن بود ، می گفت جد ملازهی ها ملا حبیب نام داشته که مرد عابدی بوده است یکی از زهاد هرات آوازه اش را می شنود برای ملاقات او به طور ناشناس به هیدوج می آید مدتی در اینجا پرسه می زند و نیت خود را بروز نمی دهد همه را تحت نظر می گیردبه این قصد که خود مرد عارف را شناسایی کند .
یک روز کنار رودخانه قدم می زند ، دو سه بچه در رودخانه مشغول بازی بودند که ناگهان سیل بزرگی می آید ، عارف هراتی دید که پیرمردی به داخل رودخانه دوید و با عصایش جلوی سیل را گرفت و بچه ها را نجات داد ، دانست که او ملا حبیب است از آن روز مرید او شد .
آنچه در هیدوج جلب توجه می کند آثار و بقایای قلعه های چندی است که در گوشه و کنار روستا به چشم می خورد . از قراری که خودشان می گفتند مردم این روستا دائم با خوانین درگیر بوده اند و زیر بار احجاف آنان نمی رفتند .
بازگشت به سراوان 11/7/66
صبح از هیدوج به قصد سیب و سوران حرکت کردیم . خیالمان راحت بود که بقیه راه هم آبادیها به هم نزدیک و هم جاده مناسب تر است . در سیب توقفی نداشتیم متأسفانه حتی موفق به دیدن قلعه معروف سیب نشدیم نزدیک ظهر به سوران رسیدیم ، گشتی در بازار سوران زدم ، ملغمه عجیبی بود ، فرصتی برای پرس و جو نداشتم که قلندر باید به سراوان بر می گشت .
در سراوان شب مهمان یکی از بستگان یوسف بودیم در جمع حاضران از مقولات گوناگون صحبت به میان آمد . بار دیگر از نزاعی گفتگو شد که مدتی پیش پیرمردی را به قصد کشت کتک زده بودد ، گلایه بر سر این بود که بستگان پیرمرد مجرم را دستگیر کرده و تحویل دادگاه داده اند اما بدون وثیقه آزاد شده است گفتم شاید دلایل شما کافی نبوده است پاسخ دادند که کافی بود ولی نپذیرفتند دیدم باور ندارند ، روی حرف خود ایستاده اند: مگر قجر می تواند با بلوچ خوب تا کند، بلوچ به هر سببی به فارسی زبان بدبین است بعضی مورخین مسئله را به موضوع شیعه بودن فارس و سنی بودن بلوچ ارتباط می دهند و بلوچ ساده اندیش با چنین ذهنیتی هر حرکتی را بر خلاف میل خود ببیند به حساب تبعیض شیعه و غرض ورزی او می گذارد. مشکل این است که این دو گروه شناخت درستی از هم ندارند . قلندر می گفت یکی از دوستانم صاحب دختری شده بود اسمش را زینب گذاشت . روزی که رفت برایش شناسنامه بگیرد و مأمور ثبت احوال که یک شیعه فارسی زبان بود با تعجب از او پرسید مگر شما هم اسم بچه تان را زینب می گذارید ؟ چنین عدم شناختی حتی از تیپ تحصیل کرده سوء تفاهم را تشدید می کند .
بعدها شنیدم قضیه کتک خوردن پیرمرد بر سر یک دعوای خانوادگی و درون طایفه ای بوده است. متهمین دستگیر شده هم در واقع پدر و مادر مجرم بوده اند.
دال در زبان بلوچی گاه تلفظی بین «ت» و «دال» دارد که در کتابت آن «ط» روی دال می نویسند.
سند (sond) کیسه حصیری که خوشه خرما را برای محافظت از گزند باد و پرندگان در آن قرار می دهند.
بلوچها هر غیر بلوچی را قجر می نامند در اصل مخفف قاجار و معرف ظلم این سلسله بر بلوچ است



del.icio.us
Digg
نظرات (0 ارسال شد):
نظر خود را ارسال کنيد