شعري زيبا از فردوسي
سیاوش پناه و روان منست |
| سر تاج او آسمان منست |
| چو بشنید ازو آفرین کرد و گفت |
| که با جان پاکت خرد باد جفت |
| وزان پس خروشیدن نای و کوس |
| برآمد بیامد سپهدار طوس |
| به درگاه بر انجمن شد سپاه |
| در گنج دینار بگشاد شاه |
| ز شمشیر و گرز و کلاه و کمر |
| همان خود و درع و سنان و سپر |
| به گنجی که بد جامهی نابرید |
| فرستاد نزد سیاوش کلید |
| که بر جان و بر خواسته کدخدای |
| توی ساز کن تا چه آیدت رای |
| گزین کرد ازان نامداران سوار |
| دلیران جنگی ده و دو هزار |
| هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ |
| ز گیلان جنگی و دشت سروچ |
| سپرور پیاده ده و دو هزار |
| گزین کرد شاه از در کارزار |
| از ایران هرآنکس که گوزاده بود |
| دلیر و خردمند و آزاده بود |
| به بالا و سال سیاوش بدند |
| خردمند و بیدار و خامش بدند |
| ز گردان جنگی و نامآوران |
| چو بهرام و چون زنگهی شاوران |
| همان پنج موبد از ایرانیان |
| برافراختند اختر کاویان |
| بفرمود تا جمله بیرون شدند |
| ز پهلو سوی دشت و هامون شدند |
| تو گفتی که اندر زمین جای نیست |
| که بر خاک او نعل را پای نیست |
| سراندر سپهر اختر کاویان |
| چو ماه درخشنده اندر میان |
| ز پهلو برون رفت کاووس شاه |
| یکی تیز برگشت گرد سپاه |
| یکی آفرین کرد پرمایه کی |
| که ای نامداران فرخنده پی |
| مبادا جز از بخت همراهتان |
| شده تیره دیدار بدخواهتان |



del.icio.us
Digg
نظرات (0 ارسال شد):
نظر خود را ارسال کنيد