پایگاه جهانی بلوچستان - Balochestan International Base (BIB): دروازه درياها 1 (سفری به چابهار) دروازه درياها 1 (سفری به چابهار) ================================================================================ Admin Balochestan.com on 09 April, 2008 09:33:00 گوينده هواپيما چه مي گويد: هيچ! ولي من مي دانم كه اكنون بر فراز كوه «مبارك»ايم. كوه نگاهبان تنگه هرمز و نزديك ترين نقطه به آن سوي دريا، به دبي و عمان و ابوظبي؛ و آشيانه نسبتا امن قاچاقچيان. و پس از آن جاسك است، ميان تنگه و چابهار.رشته كوه هاي ساحلي خشك كه از آن بالا تيره مي نمود، همچون دندان هاي كرم زده پيرزني تشنه است كه زبان از كام بيرون آورده و به سوي دريا دراز كرده است. بر و برهوت، حتي يك درخت به چشم نمي خورد. زبان تفتيده شور كام بر ساحل شوربخت همچنان تا شرق كشيده است. يك لحظه مي انديشي: اي كاش مي توانستم با قلب خودم آبياريش كنم. اي كاش مي توانستم اين طبيعت زمخت جفاكار را رام كنم. اي كاش مي توانستم با تواني سحرآميز، اين زن كهنسال پوسيده دندان را به نوعروسي جوان و شاداب بدل كنم؛ همچون عروسان دريايي كه در ژرفناي درياهاي همسايه در آب هاي سيمگون شناورند. اي كاش اي كاش... هواپيما در فرودگاه چابهار مي نشيند يا در واقع در پايگاه دهم شكاري. يكي از بزرگترين پايگاه هاي هوايي منطقه و روگشوده به سوي اقيانوس هند. و در كنارش پايگاه دريايي كه روي هم حدود سه هزار هكتار زمين را اشغال كرده اند. از «ديه گو گارسيا» تا اينجا براي هواپيما راهي نيست و اين پايگاه حلقه اي بود كه شاه با ساختن آن، زنجيره پايگاه هاي آمريكا را تكميل كرد. و من چنين مي انديشم كه غرض آنان از ساختن اين پايگاه، علاوه بر هدف هاي بيروني كه نمونه اش سركوب خيزش مردم ظفار بود- درهم شكستن روح مقهور مردم بلوچ بود. ولي كو آن همه عظمت و خودنمايي و جبروت؟ حبابي بيش نمانده و آنچه مانده، خيزاب هاي كوه آساي دريايي است كه آرامش ندارد.اينجا از بندرعباس گرم تر نيست. بلوچان را مي بيني با لباس محلي در خيابان و اداره و مدرسه؛ بي آن كه كت و شلوار رضاخاني بتواند بر قامتشان جا بيفتد. دستش نرسيده يا از پس اين قوم صبور و سركش برنيامده بود؟ نمي دانم ولي مي بينم: اسطوره اي از تحمل و قناعت. با دو سه دانه خرما و جرعه اي آب، بيابان ها را درمي نوردند و سوار بر مركب كوير، مرزها را مي شكنند.گفتم كه فرودگاه بخشي از پايگاه بزرگي است كه تا چشم كار مي كند ديوارش كشيده است. هفت كيلومتر تا كنارك و چهل و دو تا چابهار؛ و ما پس از دورزدن خليج چابهار به سوي شهر چابهار مي رويم. سال پنجاه و هفت نيز در عالم شيدايي و شناخت اين پهنه پهناور، اينجا بوده ام. در دروازه درياها. در چابهار كه اكنون مساحتش دو برابر شده است. يك خيابان اصلي بيشتر نداشت و اكنون سه چهار خيابان وسيع و بلواري پهن و دراز و چندين خيابان دارد كه از اين سر تا آن سر شهر را بايد با تاكسي طي كني. دانشكده دريانوردي و شيلات و مخازن نفت و سه چهار اسكله كه مهمترينش، اسكله شهيد بهشتي را پس از جنگ ساخته اند و اين جنگ كه جغد شومش را بر بام خرمشهر و آبادان نشاند براي چابهار، گسترش و آباداني به بار آورد. جنب و جوش و حركت شبانه روز كاميون و بار و بارانداز و كشتي و فرودگاه و قاچاق و لباس و عطر وجين، همه يادآور سال هاي رونق آبادان و خرمشهر است. و شباهت هايي ديگر: كنار و ماهي و كوسه و روغن كوسه و زن هاي سياه سوخته اي كه صبح ها در پياده روها، باقلي و نخود پخته و ادويه جات و زيره و زردچوبه و شاهدانه و... مي فروشند. و آن سوتر دكه هايي كه عطر و ادوكلن «گامبيت» و چاي «گلابي» و عرق گير «كاپيتان» مي فروشند. دريا و زار و لنج و قبيله و خان و شيخ هم يكي ا ست. ولي، اينجا سنت ها بسي استوارترند. در اينجا روح مذكر، حاكميت مطلق دارد و روح مونث، بي مقدار.در كار صيد و قاچاق و كشت - اگر به ندرت در جايي يافت شود- مردها را مي بيني. زن بومي را نه در بازار لوكس فروشي ها مي بيني و نه در خيابان و نزد بقال و عطار؛ جايش فقط در خانه است. دوست بلوچي به من گفت: «زن در جامعه بسته ما حتي با پسرعموهايش هم نامحرم است. حق ندارد براي خريد روزانه برود و اين را مرد انجام مي دهد. اگر گاهي زن سيه چرده پژمرده اي را در خيابان مي ديدي يا پيرزن است يا دختران كم سن و سال». روح زن در خانه خفته است و روح مرد در بيابان و دريا، پريشان و سرگردان با موج و شن درمي افتد و در جواني به پيري مي رسد. خيزابه هايش همچون درياي آزاد سر بر سنگ مي سايد و سايه اش در بيابان تنها مونس اوست. راز روح بلوچ به روي ديگري بسته است. درخود است و با قوم و عشيره و طايفه خود. از نا آشنا مي گريزد و اعتماد ندارد. به دشواري با تو - نابلوچ- هم نفس مي شود و اختلاط مي كند. همان دوست بلوچ از لايه هاي جامعه قوم خود برايم گفت كه در راس آن، خان ها هستند و در ميانه پيشه وران و كاسبان و فروتر از همه سياهان.البته اين لايه بندي، اكنون در شهر كمرنگ شده است و همو به من گفت كه بخشي از ساكنان منطقه سرباز، خود را قريشي مي دانند و از تبار عرب. ناگفته نماند كه بسياري از بلوچان در امارات متحده عربي و در عمان، كار و زندگي و آمد و شد دارند و در اين يكي، بيشتر لشكري اند. از اين رو گاهي به بلوچاني برمي خوردم كه عربي را به خوبي صحبت مي كردند. ادامه دارد...